تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1391-08:46 ب.ظ
هرکس در طول عمر خود حداقل یکبار تجربه کابوس دیدن را داشته است. اما
آیا تا به حال به دقت
ساختار کلی کابوس خودتان را بررسی کرده اید؟ شاید این سوال
کمی عجیب به نظر برسد اما فکر می کنم برای شروع لازم است کمی به آن بیندیشیم. عمده
کابوس هانقطه آغاز حساب شدهای ندارند. به بیان دیگر ارتباط ابتدای کابوس با زندگی
دیروز و در کل زندگی روزمره فرد چندان واضح نیست، گرچه به کلی باآن بی ربط نیست.
به علاوه جایگاه افراد و عوامل تاثیرگذار در کابوس نیز با ابهام همراه است. حتی
امکان دارد خلاف حالتی واقعی باشد. اما به واسطه جوی که این فضا هیجان آمیخته با
ترس ایجاد می کند،اساسا فرد چندان فرصت پیدا نخواهد داشت تا از چرایی آن سوالی
بپرسد. این رویدادها و حوادث مانند لکوموتیو های قطار با شتاب از پس یکدیگر عبور
می کنند و فرد نیز برای گم نشدن در این ابهام، خود را به حوادث گره می زند و حتی
داستان آن را بعدها بازسازی می کند. این شتاب لحظه به لحظه افزایش می یابد. گویا فضای
کلی سعی دارد او را به سمت حادثه نهایی بکشد و تمایلی به بیان جزئیات ضروری ندارد.
در نهایت نیز فرد با یک شوک از خواب بیدار می شود و عمر این کابوس به
پایان می رسد. شاید بیان این تجربه ملموس برای درک فضای کلی فیلم "انتهای
خیابان هشتم" تا حدی نیاز بود و در طول این نوشته، به این نتیجه می رسید که
فضا و ساختار کلی این اثر با ویژگی های یک کابوس تطابق بسیاری دارد. این فیلم که
پنجمین ساخته علیرضا امینی است در ایام نوروز اکران شد و نمایش آن تا کنون نیز
ادامه دارد. داستان فیلم در باره دختری به نام نیلوفر است که چند روز مانده به
اعدام برادرش مطلع می شود که در صورت فراهم آوردن 100 میلیون تومان، می توانند او
را از اعدام نجات دهند. این اتفاق نقطه آغاز تکاپوی او و دیگر آشنایان وی به ویژه
بهرام- که نامزد، همسر یا دوست وی است؟؟-برای فراهم کردن این مبلغ است. پس از مدتی
تلاش و ناامید شدن تمامی این افراد از امکان جمعآوری پول، هر کدام دست به فعالیت هایی
نظیر قمار، تاخت زدن فرزند با اسب و خودفروشی می زنند که در نگاه کارگردان –البته
با توجه به مصاحبه های ایشان- این اعمال نوعی آنارشیست و ضد فرهنگ محسوب می شود و
در حقیقت نمایانگر سقوط اخلاقی شخصیت ها به دلیل عمق مشکلات آن هاست.فیلم با ابهام
و در حالتی پرتکاپو آغاز می شود که در ابتدا، برای مخاطب جذابیت دارد. اما گویا
این ابهام پایانی ندارد و تا انتهای فیلم آن را رها نمی کند. در بسیاری از نظرات
اینترنتی موافقان این اثر، مشاهده کردم که دلیل اصلی این ابهام را ممیزی اثر بیان
کرده اند. در صورتی که با توجه به گفته کارگردان کل مدت زمان ممیزی 4 دقیقه بوده
است. این در حالیاست که نقاط کور فیلم نامه به زمانی بیش از این مدت برای
گره گشایی نیازمنداست و داستان فیلم نیز این گونه است که اساسا امینی از روی عمد
درصدد این ابهام زایی بوده است.به طور مثال بسیاری از مسائل داستان برای مخاطب
نامعلوم است مانند این که سعید به دلیل قتل عمد به اعدام محکوم شده یا موضوع دیگری
در میان است-اشاره به گفت وگوی بهرام و نیلوفر در دفتر آقای کشمیری- یا این که
نسبت پریسا با نیلوفر و موسی-با بازی بهداد- و سعید و مهم تر از آن، دو شخصیت اصلی
فیلم یعنی نیلوفر و بهرام چیست؟ کما این که در سکانسی از فیلم نیلوفر برای گرفتن
وام، نسبت خود را با بهرام، نامزد بیان می کند. اما در چند ثانیه بعد بهرام او را
همسر خود معرفی می کند. امینی نیز در یک گفت وگو آن ها را دوست عنوان می کند!! برداشت اشتباهی
که ممکن است از این گفته حاصل شود آن است که گویا نگارنده به بیان نکردن همه جزئیات
داستان اشکال گرفته است، درصورتی که اساسا دربسیاری از آثار سینمایی و در کل هنری،
نه فرصت و نه لزوم پرداختن به تمامی جزئیات وجود دارد. به طور مثال نیاز چندانی به
دیده شدن سعید در اثر نیست، اما مخاطب حق دارد تا با آن بخش از شخصیت وی که به
داستان سرایی اثر و روند کلی روایت آن کمک می کند آشنا شود. به بیان دیگر در صورتی
که هدف اثر نمایش تحول و دگرگونی منفی شخصیت هایش است و این که آنها به دلیل
مشکلات و سختی ها مجبورند به کاری خلاف ارزش های جامعه دست بزنند، بیننده می بایست
بتواند چگونگی دست یافتن به این تصمیم را درک کند. به طور مثال او باید به گونه ای
با نیلوفر آشنا شده باشد که بتواند تغییر وی و تصمیم اش را بر تن فروشی برای خود
هضم کند؛ هرچند که برایش پررنج و دردآور باشد و یا این که آیا همان گونه که تن فروشی
موضوعی غیر ارزشی برای شخصیت های اصلی تلقی می شد، قمار بازی و شرط بندی نیز این
گونه بود و به علت شرایط سخت شخصیت ها به آن روی آورده اند یا این موضوع ها برای
آن ها ضد ارزش تلقی نمی شود. در واقع نقطه آغاز تامل مخاطب در اثر و تعامل وی با
آن، در همین روند درک شخصیت های اصلی و ذهنیت های آن ها روی می دهد و گرنه فیلم با
یک تصویر ناشیانه و بدون ابعاد تفاوتی نخواهد داشت.یکی دیگر از موضوعاتی که به این
اثر آسیب وارد کرده فیلم برداری در حالت دوربین روی دست است. چند سالی می شود که
در سریال ها و فیلم های سینمایی برای عمیق تر نشان دادن هیجان، از دوربین روی دست
بیش از پیش استفاده می شود که بعضا بسیار مفید و کارآمد نیزهست. اما در بسیاری از
آثار نیز این کار رو به افراط می آورد و مخاطب را خسته می کند. در برخی از بخش های
اثر این مشکل خود نمایی میکند به علاوه آن که لرزش های دوربین نیز مزید بر علت می
شود تا چشم دچار خستگی شود.اما گذشته از این اشکالات که باعث می شود "انتهای
خیابان هشتم" به کمتر از آن چه که لیاقتش را داشت دست یابد، نگاه فیلمنامه
به مشکلات و آسیب های اجتماعی است زمانی می توان مشکلات و معضلات اجتماعی را به
خوبی بیان کرد که فضای شکل گیری آن را، برای مخاطبان به نمایش گذاشت. در این حالت
بیننده اثر در مسیر همراه شدن با شخصیت ها، علاوه بر آن که به علت تصمیم شخصیت ها
پی می برد، می تواند به نقطه ای که باعث این تصمیم اشتباه یا درست شده است آگاهی
یابد. در این روند مخاطبان بیشتر به جای آن که به دنبال عوامل بیرونی موثر بر
تصمیمگیری شخصیت اثر باشند به کیفیت برداشت و نگرش وی از حوادث داستان توجه میکنند. این وجه تمایز یک اثر سینمایی در باره معضلات اجتماعی و صفحه حوادث
روزنامه است. زیرا در صفحه حوادث، خوانندگان تنها با شرح رویداد روبه رو می شوند و
در نهایت نیز نظرات کلیشهای و کلی نویسنده یا کارشناس انتظامی را دریافت می کنند.
این حالت دقیقا مانند کابوس دیدن است. نکته مهم تر نیز آنکه وقایع اجتماعی خود
موضوعاتی هستند که بر اساس اتفاقات و القائاتی که صورت می گیرد، امکان روی دادن یا
افزایش چنین حوادثی در جامعه نیز بالا می رود. همان گونه که یک
کابوس وحشتناک با وجود آگاهی فرد مبنی بر واقعی نبودنش، تا مدتی زندگی حقیقی او را
نیز تحت تاثیر قرار می دهد و حتی ممکن است به ایجاد واقعیت های تازه ای منجر شود.
بنابراین لازم است به جای تمرکز بر پرداختن به حوادث بیرونی مانند صفحه حوادث روزنامه
ها، به لایه های درونی و معانی شکل گرفته در ذهن آن ها اشاره کرد. شاید کم توجهی
به این موضوع باعث شده است این اثر نتواند جایگاه اصلی خودش را پیدا کند و در واقع
ایده این فیلم به هدر رود.در مجموع با توجه به ساخته های قبلی امینی به خصوص
"هفت دقیقه تا پاییز"، انتظار بیشتری از او می رفت گرچه باید به این
نکته توجه کرد که کار او در مقایسه با بسیاری دیگر از آثار سینمایی ایران سطح کیفی
خوبی دارد و روند رشد وی نیز قابل درک است
پ.ن: این مطلب در روزنامه خراسان با عنوان هم چون یک کابوس به
چاپ رسیده است
تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-09:52 ق.ظ
وقتی به شعارهای چندساله اخیر و سیاستگذاری های
کلان کشور نگاه میکنم بنظرم میاد این
هدفگذاریها دچار تحول خاص و جالبی شدند. گویا حکمرانان
جامعه سعی دارند آن را به سمت یک جهتگیری عقلانی و اقتصادی پیش ببرند. با این وضع
شاید اهمیت رشتههای فنی-مهندسی و پزشکی بیشتر شود چون حاصل و نتیجهای عینیتر
دارند. بطور مثال میشود روی ساخت فلان دارو و یا دستگاه جدید برنامهریزی کرد و
طبق زمانبندی بهش رسید و سود اقتصادی مشخصی بدست آورد. خودبهخود در شرایطی که
صرف دقیق منابع مالی و علمی مورد توجه قرار بگیرد تمایل به رسیدگی بیشتر به این
حیطههای علمی-دانشگاهی افزایش می یابد.
آیا به نظرتان، با این نگاه رویکردهای آینده به
دروس علوم انسانی چیست؟ به بیان دیگر حتی اگر سوگیری غربی و عدم بومی بودن این
رشتهها را از سوی مسئولان بالادستی را نادیده بگیریم، آیا این علوم میتوانند سود
و نتایج عینی زود بازدهی به جامعه ارائه دهند و در رقابت با رشتههای فنی و پزشکی
دوام بیاورند؟
آیا امکان شیوع تعطیل کردن برخی رشتههای علوم انسانی وجود
دارد؟ آیا رویکرد سیاسی تنها ایده برای حذف این رشتههاست و یا علت دیگری نیز کمی بازده نیز وجود دارد؟
و یک سوال دیگر: اگر روابط بین المللی ایران به مناسبات
عادی حکومت سابق با کشورهای مطرح جهان برگردد-مثلا!!- به صرفه تر نیست که همانند
محمدرضا پهلوی متخصصان غربی را بیاوریم و حل مسائلمان را به آنها بسپاریم؟
اینها سوالاتی بود که در اوایل سال بهش فکر میکردم...
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-09:17 ب.ظ
چند وقتی از نمایش فیلم سینمایی «ساعت شلوغی» میگذرد. این اثر به
کارگردانی آرش
معیریان و تهیه کنندگی سید محسن وزیری تولید شده است. در این نوشتار
سعی بر آن است تا به بررسی و نقد این اثر در حال اکران بپردازیم. شاید به خاطر آن
که عنوان هر اثر هنری رابطه تنگاتنگی با ساختار و مفاهیم آن دارد، نام گذاری
اثر برایتان سوال برانگیز باشد. برای پاسخ به این سوال نیاز به اندکی تامل داریم
تا پس از توضیح درباره اجزا و ویژگی های کلی اثر، به علت این انتخاب از سوی عوامل
آن نیز بپردازیم.
داستان فیلم با مطرح کردن بدبینی یک زن به همسر خویش آغاز می شود.
البته این بدبینی با گفته های یک فالگیر همراه است اما پس از چند سکانس متوجه می
شویم که این بدبینی ریشه ای عمیق در زندگی آن ها دارد. اگرچه در ابتدا این
بدبینی بی پایه تلقی می شود ولی پس از مدت کوتاهی، مخاطب به این نتیجه می رسد که
حدس زن درست بوده و شوهرش با یک دختر جوان دیگر رابطه دوستانه داشته است. اما
این تنها گره اصلی داستان نیست زیرا پس از لحظاتی مشاهده می کنیم که این دختر جوان
نیز نامزد دارد. نیمه ابتدایی اثر پر از فراز و نشیب است و لحظه های آرام در آن
کوتاه است. حاصل این مشکلات متعددی که یکی پس از دیگری در فیلم به نمایش درمی
آیند، در اختیار نداشتن فرصت مناسب برای برقراری تعامل با مخاطب است. به عبارت
دیگر تا بیننده سعی کند به درک چگونگی این رویداد برسد و آن را هضم کند، با رویداد
دیگری روبه رو می شود. از طرف دیگر اثر نیز فرصت پرداختن به این اتفاقات را ندارد
و به گزیده گویی نامطلوبی اکتفا می کند. نکته مهم دیگری که باید به کم بودن فاصله
زمانی میان گره های اصلی داستانی افزود، غیر قابل انتظار و شوک گونه بودن آنهاست.
به بیان دیگر به جای قرار دادن یک اتفاق مرکزی و چند اتفاق حاشیه ای، چندین اتفاق
اصلی به سرعت و در پی یکدیگر به نمایش درمی آید. در اوایل فیلم، اجرای نسبتا ضعیف
بازیگران خودنمایی می کند. این ضعف در بازی گرفتن از کودک خردسال نیز به وضوح
مشهود است. البته این موضوع بیشتر زمانی نامطلوب جلوه می کند که مخاطب به خاطره
خویش، از بازی درخشان کودکان در آثاری مانند «جدایی نادر از سیمین» و «یه حبه قند»
رجوع می کند. پس از گذشت دو سوم اثر و ایجاد مسائل و مشکلات متعدد، فیلم قصد رفع
این مشکلات پرپیچ و خم و در هم تنیده را دارد که دقیقا تیر خلاصی را نیز همین ایده
بر پیکر آن می نشاند. در همین راستا ریتم فیلم به شدت کند می شود و با مکث بیشتری
پیش می رود. به علت حجم نسبتا زیاد گره های داستان و زمان کوتاه باقی مانده و نیز
نبود هیچ گونه نظام مندی مشخصی در پدید آوردن رویدادهای اصلی اثر، سازندگان «ساعت
شلوغی»، با کاری دشوار روبه رو می شوند. البته آن ها سعی می کنند با کمترین زحمت
فیلم را جمع و جور کنند. این کار نقاط مثبت و اندک اثر را نیز رو به زوال می کشد و
فیلم را تا حد یک فیلم فارسی، کم ارزش می کند. شاهد این بیان استفاده چندین باره
سازندگان اثر از ترانه های شاد و غمگین پاپ در مقاطع مختلف است که فیلم را به یک
اثر ویدئویی موزیکال تبدیل می کند و شباهت بسیاری با برخی آثار مرسوم و کلیشه ای
سینمای بالیوود هند پیدا می کند. در این بخش دیالوگ های کلیشه ای بیداد می کند. به
گونه ای که می توان انتهای هر سکانس را حدس زد. به علاوه در این قسمت نماها و
تدوین نسبتا ضعیف است و هنگام نمایش نماهنگ ها به چشم می خورد. داستان نیز به شکل
بسیار کلیشه ای به پایان می رسد. در این بخش تمامی مشکلات به شکل معجزه آسایی به
پایانی خوش منجر می شود و تنها مقصر داستان زن فالگیر ابتدایی داستان است. شاید
اگر فرض ابتدایی فیلم مبنی بر منفی بودن شخصیت فالگیر نبود، او نیز به گونه ای
متحول و در انتها مشکلات به کلی رفع می شد! حسن ختام این اثر نیز با برقراری عروسی
و نماهنگ شاد همراه می شود تا اوج کلیشه ای بودن را در ساعت شلوغی شاهد باشیم.
در مجموع این اثر به علت مشکل اساسی در نوشتن فیلم نامه، ایده ای
متوسط را به فیلم بد تبدیل کرد. در «ساعت شلوغی» تنها شلوغی، شلختگی و بی حساب
بودن را می توان به تماشا نشست.
پ.ن: این مطلب در روزنامه خراسان با عنوان سرگردان میان
کلیشه ها به
چاپ رسیده است.
تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-01:49 ب.ظ
به این فکر میکردم که مقالهنویسی برای چه کسی
تعریف شده؟ یعنی کی ها باید مقاله بنویسند؟
جوابی که الان به ذهنم میرسه اینه که مقاله
برخلاف کتاب بیشتر دانشجوییست تا استادی (اگه دانشجو و استاد را دو سر یک طیف
بدونیم) چون نوشتن یک کتاب نیاز به یک انسجام ذهنی عمیق داره. برای همین اساتیدی
که کلا در کار مقالهنویسیاند انگار زیادی در دانشجویی خویش گیر کردهاند!!
البته در مجموع این اساتید مقاله نویس نیز بر
بسیاری دیگر از همکاران و دانشجویان آسودهخاطر که مطالعه را هم به زور انجام میدهند
دهها مرتبه ارزشمندترند؛ چون تلاش ذاتا ارزشمند است...
تاریخ:چهارشنبه 26 بهمن 1390-12:49 ب.ظ

هنر تعالی بخش و امیدآفرین است بویژه در اجتماعی که با رکود و ناامیدی دستو پنجه نرم میکند. اهالی هنر نیز بیش از هرکس به این امر واقفند و هنگامی که در گردش زمانه جای خالی امید را احساس میکنند به آوردن بیشتر هنر به بطن اجتماع میاندیشند. این روایت بارها در طول تاریخ بشر تکرار شده است و گلچهره نیز نگاهی دیگر به همین رویداد است. این فیلم دربارهی چگونگی برپایی مجدد سینمایی در کابل توسط فردی به نام اشرف خان است. وی که از جوانی با سینما و هنر همراه بوده بعد از سرنگون شدن حکومت نجیبالله و روی کار آمدن مجاهدین در افغانستان، به فکر برپایی مجدد سینمای خویش میافتد. او در این مسیر از همکاری دوستان خویش در افغانستان و ایران بهره میبرد. اما رفته رفته مجاهدین دچار اختلاف میشوند و دار و دستهای جدید و خشک مغز به نام طالبان قدرت میگیرد. این گروه با هنر و سینما ناسازگاری دارند و همین موجب روی دادن اتفاقاتی در داستان فیلم میشود.
از لحاظ ساختاری و شکلی این گونه بنظر میرسد که فیلمنامه نیاز بیشتری برای ارائه داشته است. به بیان دیگر برای آنکه تمامی داستان در فیلم به نمایش گذاشته شود، از برخی قسمتها سریعتر از آنچه که انتظار میرفت عبور گردید. درصورتی که در این موارد با توجه به حوادثی که رخ داده بود نیاز به سکون و مکث بیشتری احساس می شد. در اضافه کردن برخی اصوات و تصاویر سایر فیلمهای تاریخی در بدنه اثر نیز بعضا ناهماهنگی وجود داشت و این بخشها بیش از حد جلوه می کردند و اصطلاحا توی چشم می زدند. از این موارد که بگذریم صحنه پردازی گلچهره و نیز توانمندی بازیگران در اجرای گویش افغانستانی بسیار چشمگیر بود. گویا کارگردان اثر تمایل داشته است که فیلم برداری در خاک افغانستان صورت بگیرد که بدلیل برخی مشکلات از این تصمیم منصرف شد. وی سپس در بیرجند به فیلم برداری پرداخته بود که از لحاظ طراحی صحنه فضایی مطلوبی و قابل قبولی در نهایت حاصل شده است. در تکلم بازیگران به گویش افغانستانی نیز اگرچه تفاوت سطح در میان هنرمندان ایرانی به چشم می خورد اما در مجموع نتیجهی بسیار خوبی بدست آمد.
اما گلچهره از نقطه نظر محتوایی نیاز به تأمل بیشتری دارد. بازیگران اصلی این اثر از میان هنرمندان ایرانی انتخاب شدهاند در صورتی که امکان آن وجود داشت تا از بازیگران بومی افغانستان بهره برده شود. از این تصمیم مسئولان تولید اثر میتوان چنین نتیجه گرفت که گلچهره اگرچه مانند فیلم سی و سه روز پیرامون حادثهای در خارج از مرزهای ایران سخن می گوید اما در انتخاب جامعه هدف برخلاف آن اثر، بیشتر بر ایرانیان تمرکز دارد. از همین روست تصمیم کارگردان بر انتخاب بازیگران ایرانی برای ایفای نقشهای اصلی داستان مطلوبتر بنظر میرسد. از طرف دیگر گلچهره تنها اثر در سینمای ایران نیست که پیرامون کشور و مردم افغانستان ساخته شده است. اما نوع نگاه وحید موسائیان نشاندهنده ی نظرگاهی جدید به داستان زندگی مردمان سرزمین همسایه است.
این فیلم از معدود آثار سینمای داستانی ایران بشمار می رود که مردم افغانستانی را درون اجتماع خویش به نمایش می کشد. این اتفاق تا حد زیادی تازگی دارد زیرا در سایر فیلمهای داستانی که از پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون به نمایش درآمده است عمدتا تصویر چند نفر افغانستانی را در بخشی از اجتماع ایران به تصویر کشیدهاند. حاصل این برخورد اغلب به ارائهی تصویری محدود از مردم افغانستان و تمرکز بر نشاندادن قشر خاصی از افراد آن سرزمین میانجامید. بماند آن که بدلیل سطحی نگاه کردن به این قشر نیز، تصویر ناقص و به شدت کاریکاتوری از افغانستانی های مقیم ایران ارائه میگردید. البته این روند در دهههای گوناگون با افت و خیزهایی همراه بود اما هیچگاه بکلی از میان نرفت. اما در گلچهره مخاطب با اجتماع افغانستان روبرو میشود. اجتماعی که مانند هر جای دیگر دارای اقشار گوناگون و با طرز تفکرهای متفاوت است. در این جاست که هم افراد خشک مغز و متحجر عضو گروه طالبان به نمایش درمی آیند و هم افرادی دیندار و در عین حال خوش فکر. از طرفی با تفکراتی روبرو می شویم که به هیچ وجه با آن احساس همراهی نمیکنیم و هم نظرگاه ها و انسان هایی که بسیار نزدیک به نمایش میگذارد. اشرف خان و همراهان وی بسیار برای ما آشنایند و گویا سالهاست که با آن ها زندگی میکنیم. عمدهی احساس آشنایی و نزدیک بودن به این علت در مخاطب حاصل میشود که با شخصیتها بگونه ای واقعهای و بدور از یکسو نگری و نیز نگاه سطحی روبرو شده است. گویا خود آفرینندهی اثر نیز بدنبال بیان همین آشنایی و همراهی میان ایرانیان و برخی شخصیتهای داستان نظیر اشرف خان است. در همین راستا تعامل و ارتباطی که میان شخصیت ایرانی داستان و دوستان افغانستانی وی بوجود میآید رابطه ای همسطح است. در این فیلم ایرانی و افغانستانی افرادی متفاوت و از دو فرهنگ گوناگون نیستند بلکه دوستانی بشمار میروند که در مقابل مشکلات و دشمنان داخلی و خارجی با یکدیگر متحد و در عین حال غم خوار و دلسوز یکدیگرند.
گلچهره از لحاظ نحوه روایت نیز با سایر فیلم های این حیطه دارای تفاوت است. در این اثر داستانی، افغانستان بعنوان بستر کلی داستان انتخاب می شود، در حالی که درام و قصهی داستان به موضوعات دیگری علاوه بر مشکلات این سرزمین و مردمان آن نیز میپردازد. از این اثر این ایده به ذهن خطور میکند که بخشی از سینمای ایران که پیرامون افغانستان و مردم آن به تولید میپردازد میتواند رویکردی متفاوت در بازنمایی تصویر افغانستانیها مقیم ایران و یا افغانستان پیبگیرد. گلچهره نشان داد که هرچه گروه و اجتماعی که این افراد در آن حضور دارند با دقت بیشتری به تصویر کشیده شود اثری نزدیکتری به واقعیت متولد میگردد و تصویر حقیقی از زندگانیشان ارائه میشود.
در مجموع گلچهره را از این جنبه که رویکردی نو و البته پرجسارت را برای به تصویر کشیدن زندگی و مشکلات همسایهی همزبان ما اتخاذ کرد باید مورد توجه قرار داد و امیدوار بود که در آینده نیز آثاری دیگر به ارائهی بهتر و حقیقیتر روابط و فضای تعاملی میان مردمان همراه و هم زبان این دو کشور دوست بپردازد.
پ.ن: این مطلب در روزنامه خراسان با عنوان روایتی تازه از دیار همسایه به چاپ رسیده است.
تاریخ:چهارشنبه 5 بهمن 1390-05:11 ق.ظ
یکی از پدیده های که کم و بیش در سینمای ما به آن پرداخته شده است موضوع مدرنیته و مسائلی است
که در پیرامون این پدیده در ایران رخ داده است. حدود یک قرن است که چالش میان مدرنیته و یا همان تجدد در عرصه های مختلف علمی، سیاسی و اجتماعی ایران مورد بررسی قرار می گیرد که بخش قابل توجهی از این تلاش ها در عرصه هنر و توسط هنرمندان رخ داده است و فیلم سعادت آباد نیز در همین راستا به خوانشی از این موضوع می پردازد. البته این دستمایهی نسبتا تکراری باعث نشده است که فیلم به تکرار بیافتد و اثر با جذابیت نسبتا مناسبی همراه است.
از لحاظ شکل و فرم سعادت آباد دارای داستان اصلی و محوری بشدت مشخصی نیست. -سبکی که تازگیها در سینمای ایران نسبتا زیادتر به چشم می خورد و اتفاقا آثاری مانند دربارهی الی اصغر فرهادی و یک حبه قند رضا میرکریمی نمونه های خوبی از آن هستند.- کمرنگ بودن داستانِ محوری و به تبع آن کمرنگتر شدن شخصیت اصلی، باعث شده است که در فیلم برای بازنمایی بهتر ایده و مقصود ذهنی تولیدکنندگان اثر، از چند روایت و داستانکهایی بطور موازی بهره برده شود. در این روند فیلم ناگزیر است از فضا و میزانسن استفادهی بمراتب بیشتری داشته باشد تا به در هم تنیدگی داستانکها کمک کند و مخاطب درک منسجمتری از کلیت اثر بدست آورد. با توجه به آنکه عمدهی زمان فیلم در محیط محدود یک واحد آپارتمانی می گذرد می توان بیان کرد که سعادتآباد به خوبی از پس این مورد برآمده است. البته برای کمک به این روند کارگردان از حرکت دوربین بر روی دست نیز استفاده زیادی کرده است که در برخی موارد با زیادهروی و حتی اشکالات مختصری همراه بود.
در این فرم بازی بازیگران نیز اهمیت بسیار زیادی پیدا کردهاند؛ زیرا بار کمرنگ بودن داستانِ محوری تا حدی بر عهدهی آنان نیز هست. به بیان دیگر هرچه شخصیتها باورپذیرتر باشند تعاملات و ارتباطات انسانی میان آنها با عمق بیشتری همراه است و بیننده راحتتر به همحسی با فضای فیلم میپردازد. در این حیطه نیز میتوان بازی بازیگران را مثبت ارزیابی کرد؛ بخصوص آنکه بازی یکدستی انجام دادند. برگزیده شدن مهناز افشار در جشنواره فیلم فجر را نیز میتوان در ذیل همین لزوم بازی یکدست و برجسته نشدن شخصیتی به طور ملموس، ارزیابی کرد که باعث دقت بیشتر بازیگران بر روند ایفای نقش خویش شد.
اما پیرامون محتوای سعادت آباد مازیار میری، کارگردان اثر، محور اصلی را نقد پنهان کاری بیان کرده است. این نظر تا حدی قابل قبول است اما آنچه بیننده را در اثر، بیشتر درگیر می کند عوامل شکل دهندهی این مشکل است تا خود آن. به عبارت دیگر بیننده با فضا و سبک خاصی از زندگی روبرو میشود که یکی از نتایج آن پنهانکاری است و در کنار این معضل، مشکلات دیگری نیز خود نمایی میکند.
داستان فیلم از این قرار است که یاسی درگیر تدارک دیدن برای جشن تولد همسرش –محسن - است. پس از گذشت مدتی و نزدیکتر شدن به شب سروکله دو خانواده دیگر که مهمان این جشن تولد کوچک هستند پیدا می شود. تهمینه و بهرام یکی از این دو زوج هستند. در نگاه اول متوجه بیشتر بودن سن تهمینه از بهرام میشویم و در ادامه به سردی رابطه میان آن دو پی میبریم. گویا بهرام بواسطه آنکه تهمینه دختر رئیس شرکتش بوده و تمامی دارایی او به تهمینه ارث رسیده است با وی ازدواج کرده است. اما در ادامه متوجه علاقه عمیق وی به یاسی در قبل از ازدواج می شویم که همچنان نیز ادامه دارد. زوجیت بهرام و تهمینه بیشتر به شراکت شبیه است تا به یک خانواده؛ زیرا هر دوی آن ها عمدتا در پی منافع مالی خویش هستند تا همراهی صمیمانه دو همسر نسبت به یکدیگر. نتیجه این زندگی بجز رابطه مکانیکی و سردی نیست که در فیلم به خوبی دیده می شود.
علی و لاله نیز زوج دیگرند که درگیر خرید خانهای جدید هستند. علی فردی تحصیل کرده است و به کمک انجام کارهای مشاورهای و تدریس درآمد متوسطی دارد؛ اما در نسبت با مرد دو خانواده ی دیگر -بهرام و محسن- وضعیت مالیش بمراتب ضعیفتر است. این تفاوت اولین جرقه را در ذهن مخاطب می زند که علی چندان با این مجموعه تشابه ندارد که البته در روند فیلم این نظر تقویت می شود. لاله، همسر وی نیز بیش از آنکه رفتاری شبیه به همسر ایده آل علی داشته باشد، با سایر دوستان خویش همراه است. این مطلب را میتوان در درخواست های مکرر لاله از علی برای انجام ندادن رفتارهای عادی خویش و همراهی با سایر دوستان قدیمی لاله مشاهده کرد. در اوایل شب محسن که از جشن تولد خود بیخبر است با حالتی مضطرب وارد خانه میشود. او جوان پر شر و شوری است و با آمدنش باعث گرمتر شدن جشن میشود. همانطور که بیان شد فیلم دارای سیر داستانی خطی نیست بنابراین بیان خطی داستان از این جا به بعد کار دشواری است. این مطلب مورد توجه فیلم نامهنویس اثر نیز بوده است و به همین دلیل وی برای فهماندن عمیقتر ایدهی خویش، از آغاز و در کنار روایت اصلی فیلم سیری نمادگونه بکار برده است. به موازات گفت و گوهایی که در اثر دیده می شود یاسی در حال تدارک غذای چینی برای شام است. او برای پخت غذا در حال تف دادن سبزیجات متعدد است که در نهایت پس از مشقت فراوان آنها را با یکدیگر مخلوط می کند. گویا زندگی این سه خانواده در کنار یکدیگر به نامأنوسی همین مخلوط سبزیجات است -که در عین آنکه غذا نامیده میشود اما هر جز گویا جایی برای شریک و همراه خویش ندارد.- در میانهی خوردن شام لیوانی درون ظرف غذا می شکند و تمامی زحمات یاسی از بین می رود. از این لحظه با رو شدن مشکلاتی که نشانه هایی از آن دیده می شد مواجه می شویم. مشکل عمیق بهرام و تهمینه، سقط جنین لاله بدون اطلاع علی و برخلاف رضایت وی، دروغ محسن و کلاهبرداری وی از بهرام و در آخر رابطه او با مستخدم خانه خویش، گوشه ای از مشکلات پنهان این زندگی خوش رنگ و لعاب است. این زندگی بمانند همان غذای چینی اگرچه هزینه و زحمت فراوانی برای صاحبان خویش بهمراه داشته است و ظاهری بسیار دلپذیر دارد اما انسجام و همبستگی یک زندگی ساده و پیش پا افتاده نیز با خود نمیآورد. بروز این نوع نگاه به خانواده -که آن را صرفا جایگاهی برای رفع نیازهای خویش میدانند- سالهاست که در قشری قابل توجهی از ساکنان کلان شهرهای صنعتی ایران و بخصوص درون قشر متوسط شهری پدید آمده است. امروز نیز سایر شهرهای سنتیتر که به سوی توسعه گام برمیدارند را هم تهدید میکند؛ و سعادت آباد را میتوان تلنگر و یادآوری برای گسترش این مشکل اساسی در مهمترین بخش جامعه که خانواده است، دانست.
تاریخ:جمعه 30 دی 1390-03:17 ق.ظ
امروز با این پیغام در نظراتم روبرو شدم
"سلام به همگی؛
افغانیها
میخوان عید نوروز رو ازما بگیرن به این سایت برید و نظر بدهید تا عید نوروز و
فرهنگ ایرانیرو نگه دارید"
http://noroozingooglecalendarafghanvsiranvoteforsubmiteiraniannorooz.ern-co.com/persiannoroozvsafghanistannoroozvoteforsubmitnoroozingooglecalendar/
واقعا بازی جالبیست. نوروز هدیهای از روزگاران
دیرنهی ماست که در گذر زمان همواره همراه این مردمان بوده است. مردمانی که این
آئین را بر ادیان خویش نظیر زردشتیت و اسلام عرضه کردند تا استواری آن را بسنجند.
و پس از نیک شمرده شدن آن توسط این ادیان الهی، آن را چونان هدیهای به سایر ملل
تقدیم کردند؛ تنها به هدف گسترش رسمی
نیکو. صدها سال بعد مفهومی با نام ملت- دولت پدید آمد که میان مردمان همراه خطی
افتراقی فرضی کشید، خطی که سعی در به هیچ انگاشتن بسیاری از مناسبات حقیقی را
داشت.
من اینگونه میاندیشم که فرهنگ و بویژه آئینها،
بسیار پرسابقهتر از آنند که توسط مفاهیمی که تاریخ مصرفشان حکایت از انقضای آنها
دارد،چنین محدود انگاشته شوند. این چند رأی، نه نوروز را متعلق به تنها نام باقی مانده از ایران
گذشته میکند و نه آن را به سایر مللی که امروز با عناوین جدید شناخته میشوند، میسپارد.
نوروز متعلق به تمام مردمانیست که با این فرهنگ خود و اجدادشان زیستهاند و همچنین
همهی کسانی که خود بر خلاف سنت پیشنیانشان قصد تجربهی زندگی در فضایی تازه را
دارند.
تاریخ:سه شنبه 27 دی 1390-09:54 ب.ظ
میخواستم درباره دریافت جایزه معتبرسینمایی
توسط کارگردان موفق ایرانی، اصغر فرهادی بنویسم. اما در همین حین مطلب خوب دوست عزیزم،
حسام را دیدم که گفتیها را گفته بود. ترجیح دادم حرفی اضافه نزنم و آدرس همان
مطالب را در وبلاگ قرار دهم.
امیدوارم شما هم از این مطلب(قضیه اصغر و گوی
طلایی) لذت ببرید.
تاریخ:پنجشنبه 24 آذر 1390-04:29 ب.ظ
حدود چهارسال از برگزاری اولین دورهی تابستانی دعوت
می گذرد. دورهای که برپایهی دغدغه های دانشجویی عمیقی شکل گرفت. افراد شکل
دهندهی آن که فراتر از یک و یا چند نام محدود بودند؛ به دنبال شناخت از جایگاه حقیقی
خویش در بستر علوم اجتماعی و بویژه رشتهی معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات بودند.
همین جستجوگری موجب شد که موضاعاتی اساسی از قبیل مفاهیم کلی رشتهی فرهنگ و
ارتباطات، مفهوم فرهنگ، ارتباطات و در نهایت سیاستگذاری -که گرایش اصلی رشته است- به
بحث و بررسی گذاشته شود. دعوت در طی این روند فراز و فرودهای
فراوانی داشت؛ چه از لحاظ دارا بودن جایگاه در بین جامعه علمی دانشگاه امام صادق (ع)
و خارج از آن، چه از نظر کمیت و کیفیت همراهی مخاطبان اصلی، چه از جهت مالی و چه
از بسیاری جهات دیگر. ولی نکته مهم آن است که دعوت همچنان سرپا ماند
و به رشد و پویایی خویش ادامه داد. اما گویا دیگر دعوت با این روال
رمق آن را ندارد که بیش از این به پیش رود، هرچند که از خلال آن بتوان -به مدد کمک
سازمانهای دولتی و سایر نهادهایی از این دست- مجلات قوی و در عین حال جذاب تولید
کرد و به توزیع گستردهی مشتقات دعوت پرداخت.
یادمان باشد دعوت آمد تا دانشجو
خود را بشناسد و کمبودهای عرصه رسمی آموزش دانش را پوشش دهد؛ نه آنکه به یاری
مدیران برای پرکردن بیلان و فعالیت های کاری آن ها بپردازد.
یادمان باشد دعوت آمد تا دغدغه
تمامی دانشجویان را پوشش دهد نه آن که حول محور اندیشه گروهی خاص سیر کند.
یادمان باشد دعوت آمد تا خلاقیتِ
ما نامحدود و در عرصه ای هدفمند به پیش حرکت کند نه آن که در محدودیتهایی که خود،
خواسته و یا ناخواسته برای آن ایجاد کرده ایم به رکود بیفتد.
پ.ن: شاید برخی از این مطالب هشداری برای
فرداهاست و نه یادآوری گذشتهها؛ البته شاید!!
تاریخ:شنبه 21 آبان 1390-07:08 ب.ظ
روند جدید نظرسنجی دروس ترم هفتم تحصیلی
دانشجویان رشته معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات (کد-رشته 87) را به یاری حق آغاز
می کنیم. اما در ابتدا لازم دیدم چند نکته را بیان کنم:
·
هدف اصلی نظرسنجی واکاوی نقاط قوت و ضعف کلاس های دروس تخصصی، بمنظور اصلاح مشکلات و تقویت محسنات
آن هاست؛ (البته به قول یکی از اساتید امیدواریم برخوردی عالمانه با این دغدغه
ی قابل احترام صورت گیرد.)
·
برگزاری این فعالیت در هفته میانی ترم، وجود فرصت برای اصلاح و ارتقاء برای
اساتید و دانشجویان است، و البته در انتهای ترم روند اصلاح بهتر سنجیده خواهد شد.حداقل
فایده این کار آن است که نظرسنجی به
مجموعه ای وعده و وعید و حرف های کلی ختم نخواهد شد.
·
نظرسنجی در دو بخش ارائه نظرات بصورت کلی در حاشیه سمت راست وبلاگ و بیان تفضیلی آن در مطالب انجام می شود.
·
برخلاف نوبت قبل ترجیح دادم دیدگاه و نقطه نظر خویش را در بخش نظرات بیان کنم
تا تفاوتی هرچند ظاهری در جایگاه بیان ایده با دوستان دانشجویم نداشته باشم.
و سخنی با اساتید و دانشجویان گرامی و محترم....
اساتید محترم؛ امیدوارم این نظرسنجی کمکی هر کوچک در جهت ارائه بازخوردی همه جانبه نسبت به
کیفیت کلاس داشته باشد. البته همانطور که در قبل بیان کردم آموزش امری چند جانبه
است بنابراین منتظر نظرات تکمیلی شما پیرامون انتقادات و پیشنهادات دانشجویان و
نیز نقطه نظر متقابل شما پیرامون دانشجویان هستم.
دانشجویان گرامی؛ لطفا در ارائه نظرات جانب انصاف را رعایت کنید و بگونه ای اظهار نظر
بفرمایید که امکان دفاع همه جانبه از دیدگاه خویش را داشته باشید. بعلاوه در این
فرآیند به نقد و بررسی کلاس و روند یادگیری هر درس بپردازید؛ که در این صورت محتمل
است برخی از انتقادات و نظرات، خود ما را در برمی گیرد که احتمالا برخی دوستان به
آن اشاره خواهند کرد.
نکته مهم دیگر آنکه لطفا در نظرات خود به نام
استاد اشاره نفرمایید و عناوین دروس را بیان کنید.
کلام پایانی آن که رشد مقصود نهایی ماست
بنابراین تعامل استاد و دانشجو را تعاملی با فاصله ها و حد و مرزهای وسیع نمی
دانیم بلکه آن را گفتگویی صمیمانه برای ارتقاء هرچه بیشتر روند یادگیری قلمداد می
کنیم.
.......................................................................................
نظرسنجی به اتمام رسید و دیدگاه های دوستان پیرامون هر یک از دروس در بخش نظرات هر یک از مطالب آورده شده است. دیگر آنکه امکان دریافت نمودارها و نظرسنجی مجزای هر درس بدلیل مشکلی که در دریافت سایت وبگذر ایجاد شده است (که احتمالا از سیاست ها کلان درون و یا برون دانشگاهی ناشی می شود) اما نظر کلی دوستان در ادامه ارائه گردیده است.
از توجه تمامی دوستان دانشجویم کمال تشکر را دارم و امیدوارم بازخوردی شایستهی دغدغهی ارزشمندتان دریافت کنید که قطعا اینگونه است.

تاریخ:شنبه 21 آبان 1390-07:02 ب.ظ
لطفا دیدگاه خویش را پیرامون کیفیت کلاس ارتباطات سازمانی بیان نمایید؛
تاریخ:شنبه 21 آبان 1390-06:58 ب.ظ
لطفا دیدگاه خویش را
پیرامون کیفیت کلاس نقد و تحلیل برنامه های رادیو و تلویزیون بیان نمایید؛
تاریخ:شنبه 21 آبان 1390-06:54 ب.ظ
لطفا
بدون در نظر گرفتن فعالیت کمک استاد، دیدگاه خویش را پیرامون کیفیت کلاس
نظریه های فرهنگ بیان نمایید؛
تاریخ:شنبه 21 آبان 1390-06:44 ب.ظ
لطفا دیدگاه خویش را پیرامون کیفیت فعالیت کمک استاد (T.A) درس نظریه های فرهنگ
بیان نمایید؛
تاریخ:چهارشنبه 18 آبان 1390-06:22 ق.ظ
روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی
پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده .
این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد به
دنبال گنج!!!
او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه
5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله
شده 1 دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13
دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین كمان و
منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حركت ابرهای سفیدی که
بر فراز آسمان از شكلی به شكل دیگر در می آمدند، ندید؛ و پرندگان در حال
پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
به نقل از وبلاگ http://www.mstory.mihanblog.com
پ.ن: فکر می کنی چقدر تا حالا سعی کردی
نبینی؟ -برای تردید نکردن در اندیشه هایی که یقین داری قابل خدشه نیست-
پ.پ.ن: به نظرتون ممکنه بین ایده این داستان
و مفهوم «تعلیق علی السویه توجه» فروید
- evenly
suspended- رابطه ای
برقرار کرد؟